ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

پیمان عشق

نفسم امروز سالگرد عقد مامان و باباست ۲ سال پیش در چنین روزی باهم پیمان عشق بستیم وتو حاصل این عشقی...     خدایا شکرت.خدایا خیلی خیلی شکرت از اینکه کنار کسی هستم که با تمام وجود دوستش دارم. خدایا شکرت از اینکه کنار کسی هستم که خودم خواستم.   خدایا.. هزاران بار شکرت. خیلی جا ها خیلی اشتباها کردم و اون در حقم گذشت کرد و من این و نشونه علاقه و دوست داشتنش می زارم و همین گذشت ها عشق من رو 2 برابر کرد. قهر کردنامون به یه روز نمی کشه وقتی قهریم دلم واسه گرفتن دستش و بوسیدن روی ماهش تنگ می شه و همین هاباعث می شه زودی آشتی کنیم با هم. خدا شکرت از اینکه چیزی رو که میخواستم بهم دادی ، منم هنوز پای حرفم هستم با همه خو...
28 مهر 1391

5 ماهگی گلم

فندق مامان ۵ ماهگیت مبارک امروز ۲۶ مهر ماهگرد شماست عسلم  حسابی بزرگ و شیطون شدی الانم تو بغلمی و نمیزاری چیزی تایپ کنم وای که چقده بلا شدی کوچولوی من... خیلی بهونه گیری میکنی فکرکنم همین روزاست که دیگه دندونت دربیاد خیلی هم بغلی شدی و اصلا رو زمین نمیمونی شبا  بیدار میشی و اذیت میکنی اگه مامان بزرگ نبود ما از پس شما برنمیومدیم آخه فقط پیش اون آروم میگیری گلم بلند میخندی و بازیگوش شدی غذا که میبینی دستاتو تکون میدی که بهت بدیم ولی هنوز دکترت اجازه نداده معلومه خیلی شکمویی مامانی وقتی هم که سرحال باشی میزنی زیر آواز قربون اون صدای ظریفت بشم نفسم علاقه زیادی به چایی داری روزایی که بابایی نیست شیشه رو چایی میکنم  و...
26 مهر 1391

حرفهايي براي گفتن

  خدايا... خدایا ، شکرت که همچین نعمتی بهمون دادی . که هر روز با لبخندش از خواب بیدار میشیم و با نازو اطفارش به دنیا لبخند میزنیم. نمیدونم واقعا زبونم از بیان احساساتم قاصره ... قبل ها وقتی بچه و مادری رو میدیدم که با هم کلنجار میرفتن و طبق معمول بچه بود که پیروز این رزم میشد، با خودم فکر میکردم حتما مادر نمیتونه به خوبی اون بچه رو تربیت کنه اما حالا که خدا یکی از اون فرشته هارو بهم داده میفهمم که اون مادر به خاطر عشق و علاقه به فرزندش دلش نمیومده که حرفی بزنه که ناراحتش کنه. و این شده داستان من وپسمل نازم.... قربونش برم اونقدر طنازی میکنه که حتی اگه کار بدی هم انجام بده زبونم بند میاد و نمیتونم حرفی بزنم و یا حتی یه اخم کوچیک ب...
25 مهر 1391

گذر عمر

میگفتن چشم به هم بزنی می گذره میگفتم این شب بیداریا با چشم به هم زدن نمی گذره میگفتن هیچی از این شب بیداریا یادت نمی یاد میگفتم من به شش ماه نکشیده می میرم میگفتن 60 سال می گذره و تو همچنان مادر خواهی بود میگفتم پس کی بزرگ می شه؟ باز همون جمله کلیشه ای و همیشگی : چشم به هم می زنی می گذره ..... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حالا میگم : راست گفتن چشم به هم زدم و گذشت ۵ ماه گذشت ... دیگه حالا از پلک زدن می ترسم قبل از هر پلک زدن خوب نگاهت می کنم شاید بر هر پلک زدنی همه چیز زود بگذر...
23 مهر 1391

سرماخوردگی..

فندق کوچولوی نازم چند روز شده حسابی سرماخورده فسقلی من طاقت درد نداره همش ناله میکنه خداجون زودتر حالش خوب بشه شبا بیداره و گریه میکنه و روزا هم بهونه گیری همه خانواده بسیج شدن واسه آروم کردن این اووچولوی من ...
23 مهر 1391

پاییز..

  همیشه پاییز و دوست نداشتم، آخه دلم می گرفت، روزهای کوتاه، شبهای بلند، تغییرات هوایی، دلگیری، دلتنگی، انتظار، اما امسال پاییز با تو برام رنگ و بویی تازه داره عزیزم... اینم چند تا عکس جدید از گل پسرمردونه من ...      ...
6 مهر 1391

ووروجك مامان

سلام عشق مامان فسقلي من   میخوام از این روزات بگم که همیشه یادم باشه که چه با لذت از پیشرفتهات شگفت زده می شدم... بغلت که می کنیم دوست داری پشت به کسی باشی که بغلشی، تا بتونی اطرافتو کامل ببینی؛ به بغل غلت می زنی؛ لثه پایینت سفید شده؛ مثل بزرگها می خوابی؛ دستات و باز و بسته می کنی و به حرکت انگشتهات با دقت نگاه می کنی؛ حسابی دو دستی دست می خوری؛ آب دهنت هم که حسابی به راهه؛ به سمت اشیا دو دستی دست دراز می کنی؛ وقتی دمری سعی می کنی به سمت جلو بری؛ جیغ می کشی؛ الکی گریه می کنی و خیلی جالب می تونی الکی سرفه کنی؛ حسابی لوس می شی؛ جاتو که عوض می کنم یدفعه یادت می افته بازی می کنی و تقلا می ک...
5 مهر 1391
1